او که در یک منطقۀ دوردست ولایت بلخ زندگی میکند، میگوید فقر و بیکاری زندگی خانوادهاش را بهشدت دشوار ساخته و گاهی فرزندانش شبها گرسنه میخوابند.
رحیمه میگوید فرزند بزرگش ۱۳ ساله و کوچکترین فرزندش هشت ساله است و وضعیت اقتصادی آنان به حدی دشوار شده که گاهی حتا تهیه نان خشک روزانه نیز برایش ممکن نیست. به گفتۀ او، کودکانش در دو سال گذشته نه گوشت خوردهاند، نه میوۀ تازه و نه لباس نو پوشیدهاند.
رحیمه به رادیو آزادی گفت: «جایی برای زندگی نداریم، نان برای خوردن نداریم. سه فرزند دارم. دو سال میشود که غذای خوب نخوردهاند. اصلاً گوشت نخوردهاند، میوه تازه نخوردهاند، در عید لباس ندارند و در برات هم خوشی نداریم. حتی نان خشک هم به اندازهای که شکمشان سیر شود، برایشان نمیرسد.»
شوهر رحیمه در اواخر نظام جمهوری پیشین، هنگام سقوط شهر مزارشریف در جریان جنگ کشته شد. او میگوید پس از مرگ شوهرش، منبع اصلی درآمد خانواده نیز از بین رفت.
به گفتۀ رحیمه، دو پسرش به جای رفتن به مکتب، با بوجی در کوچهها و کنار جادهها میگردند و بوتلهای پلاستیکی، آهن و دیگر مواد قابل فروش را جمعآوری میکنند. آنان سپس این مواد را میفروشند و با پول آن بخشی از مصارف خانواده را تأمین میکنند.
رحیمه میگوید این کار اکنون به یکی از راههای اصلی تأمین زندگی خانوادهاش تبدیل شده است.
«فقط به اندازهای میتوانیم که با بسیار سختی یک کیلو کچالو و کمی بادنجان رومی بگیریم و نان خشک هم به همین اندازه میشود. به خدا باور کنید که دو سال میشود گوشت نخوردهایم.»رحیمه، یک مادر بیوه
«فقط به اندازهای میتوانیم که با بسیار سختی یک کیلو کچالو و کمی بادنجان رومی بگیریم و نان خشک هم به همین اندازه میشود. به خدا باور کنید که دو سال میشود گوشت نخوردهایم.»
او میگوید زمانی که شوهرش زنده بود، خانوادهاش ثروتمند نبود، اما دستکم نان روزانه داشتند و کودکانش با نگرانیهای کنونی روبهرو نبودند.
اکنون، به گفتۀ او، هر روزش با این نگرانی آغاز میشود که برای فرزندانش از کجا غذا تهیه کند.
مشکلات اقتصادی خانوادۀ رحیمه تنها به نبود غذا محدود نمیشود. او خانه شخصی نیز ندارد و همراه با سه فرزندش در حویلی خانۀ شخص دیگری زندگی میکند؛ اما میگوید صاحبخانه اکنون از آنان خواسته است که آنجا را ترک کنند.
او گفت: «خانه نداریم، زندگی ما بسیار سخت است. در حویلی یک نفر دیگر زندگی میکنیم، اما حالا تازه آنها هم جوابمان دادهاند و گفتهاند که باید از اینجا بیرون شویم.»
آموزش کودکان نیز تحت تأثیر وضعیت اقتصادی این خانواده قرار گرفته است.
رحیمه میگوید توان خرید قلم، کتابچه، کتاب و دیگر لوازم مکتب را ندارد و به همین دلیل کودکانش از آموزش بازماندهاند.
او میگوید: «اولادهایم از مکتب ماندهاند. نه توان خرید قرطاسیه را دارم و نه توان فرستادنشان به مکتب را،آنها فقط میتوانند همین قدر کار کنند که یک چند افغانی پیدا کنند، چون زندگیام بسیار سخت است. حتی گاهی شبی میشود که شب به روز میرسد و آنها میگویند گرسنه هستیم، اما من چیزی برای خوردن به آنها ندارم.»
کار کودکان یکی از پیامدهای فقر در شماری از خانوادههای افغانستان است؛ جایی که برخی کودکان برای کمک به تأمین مصارف خانواده ناچار میشوند آموزش را کنار بگذارند و کار کنند.
برای دو پسر رحیمه نیز انتخاب میان مکتب و کار، به گفتۀ مادرشان، در اختیار خودشان نیست و وضعیت اقتصادی آنان را مجبور کرده است که به جمعآوری مواد قابل بازیافت و وسایل کهنه بپردازند.
در همین حال، سازمان ملل متحد و شماری از نهادهای دیگر در گزارشهای خود از سطح بلند نیازهای بشردوستانه، فقر و بیکاری در افغانستان خبر دادهاند. دفتر هماهنگی امور بشردوستانۀ سازمان ملل متحد، اوچا، گفته است که در سال ۲۰۲۶ حدود ۲۱.۹ میلیون نفر در افغانستان به کمکهای بشردوستانه نیاز دارند.
محدودیتهای طالبان بر کار زنان نیز وضعیت زنانی را که سرپرست خانوادههای خود هستند دشوارتر ساخته است. برای رحیمه، فشار اقتصادی در سادهترین نیازهای روزمره نمایان است؛ او میگوید حتا خرید یک کیلو برنج نیز در بسیاری از موارد برایش ممکن نیست.
رحیمه میگوید خودش نیز بیمار است، اما اگر فرصت کاری برایش فراهم شود، حاضر است کار کند تا بتواند هزینۀ زندگی و نیازهای فرزندانش را تأمین کند.