تو نیکی می کن و در دجله انداز...!

شنوندهء عزیز بار دیگر مقدمت در برنامهء «از ماست که برماست» خوش و خجسته باد!

در این برنامهء «از ماست که برماست» نیز بر من خود و حس مسوولیت پذیری مکث کرده، بار دیگراین پرسش مطرح می شود که آیا دیگران در همهء دشواری های موجود در زنده گی شخصی و اجتماعی ما مسوول بوده اند ... یا اینکه خود نیز در وقوع و بروز آن ها نقش داشته ایم؟

مثل همیشه از خانه و کوچهء خود می آغازیم. به یقین که از کودکی در مورد خوبی و بدی، زشتی و زیبایی، تاریکی و روشنایی حرف های شنیده ایم، بدون تردید بار ها برای ما در این مورد گفته شده و ما نیز برای دیگران به تکرار گفته ایم که نیکویی با دیگران خوب و زیبا و مظهر روشناییست، بدی زشت و نازیبا و در پیوند با تاریکیست.
بحث فلسفی در مورد خیر و شر، نیکی و بدی که در نهاد بشر است، باشد برای بعد.
شنیده ایم که می گویند:
سزای نیکی، نیکی و سزای بدی بدیست. بدی دور جهان را می گردد و گریبان بد کار را می گیرد. تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.
با وصف آن که در این ادعا نیز پرسش ها و ملاحظاتی وجود دارد و به یقین که عده یی بر عکس آن می اندیشند. با آن هم در این برنامه به این نکته که بدی و نیکی می توانند، دوباره به مبدا آن بر گردند، حرف های گفته خواهد شد. دور نمی رویم و سری به ادبیات و افسانه های کهن زده، به زبان حال خلاصهء از چند روایت را با شما تقسیم می کنیم.
گویند روزی سه تن با هم به راهی می رفتند. در مسیر راه گنج یافتند. تصمیم برآن شد که بعد از صرف نان در مورد آن تصمیم بگیرند. از آن جمله یک تن را برای آوردن غذا به شهر فرستادند.
آنی که برای آوردن غذا رفته بود، با خود در مورد تصاحب همهء ثروت باد آورده و محو همراهان فکر می کرد و زهر را با غذا آمیخت.
چشم دو تن را باقی مانده را برق سکه های زر و حرص تصاحب کامل آن کور کرد. تصمیم گرفتند، آنی که عقب غذا رفته است را کشته، گنج را بین خود دو تقسیم کنند.
دوست غذا آورده را کشتند، غذا را خوردند، خود نیز هلاک شدند. گنج همچنان دست ناخورده در کنار اجساد آن ها باقی ماند. چه خوب از قدیم گفته اند نیت بد قضای سر.
روی دیگر سکه و بر عکس آن را نیز شنیده ایم که می گویند:
تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
گویند خلیفه‌ء بغداد، غلامی داشت به نام فتح که خلیفه او را به فرزندی پذیرفته و از فرزند عزیزتر می‌داشت.
روزی خلیفه فرمان داد که فتح شنا بیاموزد. ملاحان کار آزموده فتح را در دجله آب بازی آموختند. فتح هنوزشنا کردن را به خوبی نیاموخته بود که یک روز به تنهایی و بدون استاد، برای شنا به دجله رفت.
جریان تند آب او را با خود برد. فتح خود را به رودخانه سپرد و همراه با آب رفت. در کنار دریا به مغارهء رسید. به سختی به آن مغاره داخل شد و همان جا نشست .

فتح هفت روز آنجا ماند.
وقتی به خلیفه خبر رسید که فتح را آب برده است. از غصه و درد بر خاک نشست و فرمان داد:
«هرکه فتح را مرده و یا زنده بیابد، او را هزاران دینار عطا کنم.»
و سوگند یاد کرد، تا زمانی که فتح را نیاورند و او را نبیند، غذا نخورد.

ملاحان خود را به آب زدند. و در پی یافتن فتح، لحظه ای از پای ننشستد. بالاخره اورا یافتند و سالم نزد خلیفه آوردند. خلیفه به قول خود عمل کرد و ملاحان را جایزه داد و به خادمان دربار گفت:
«نان و غذا بیاورید که فتح، هفت روز است، غذا نخورده است.»
فتح گفت:
یا خلیفه من سیرم.
خلیفه گفت: مگر از آب دجله سیری؟
گفت:
« نه، من در این هفت روز، گرسنه نمانده ام. هر روز بیست نان در یک سبد بزرگ شناور روی آب می‌ آمد و من از آن می‌خوردم. برای همین است که سیرم و زنده ماندم.»
خلیفه، فرمان داد مردی را بیابند که در دجله نان می‌افگند.
فرمان اجرا شد او را یافتند و به دربار خلیفه آوردند.
خلیفه مقصود اورا از این کار پرسید.
مرد پاسخ داد:
«شنیده بودم که می گویند، تو نیکی کن و به دریا بیانداز، من نیز چنین کردم. آن چه داشتم نان بود و هر روز چند قرص آن را در سبد می‌گذاشتم و به آب روی دریا می‌سپردم.»
خلیفه گفت:
«تو به آن چه که شنیده بودی، عمل کردی و پاداش آن را نیز خواهی گرفت.» و اورا از مال دنیا بی نیاز ساخت.
ولی چه پاداش بزرگتر از آن که انسان با عملش روشنایی، نیکویی و حتی زنده گی را برای دیگران به ارمغان آرد.
آری!
از کجا که نیکی افگنده در آب دجله، یک روز در بیابان سوزان تنهایی و سیاهی اندوه، روشنایی نجات و پاداش را در قبال خود نداشته باشد!؟
«از ماست که بر ماست»

با کلیک روی متن، این برنامه را می توان شنید!